امروز از اون روزهایی بود که هیچ‌جوره دلم نمی‌خواست برم باشگاه. از همون روزا که هی به خودت می‌گی «فایده‌ای نداره! چرا الکی تلاش کنم؟» مخصوصا برای منی که خیلی عجولم و اگه سریع از چیزی نتیجه نگیرم ناامید می‌شم. ولی خودمو مجبور کردم که برم. فقط برم تا باشگاه. اولین تمرین رو شروع کنم و هرچقدر که تونستم ادامه بدم. رفتم و همه تمرینامو تا آخر انجام دادم. نذاشتم چرت و پرتایی که مغزم به قول خودش برای «محافظت ازم» به‌خوردم می‌ده روی روندم تاثیری بذاره. از این به بعد هم همینه. می‌ذارم مغزم هرچقدر دلش می‌خواد ک*شر بگه، جلوشو نمی‌گیرم چون قبلا سعی کردم جلوشو بگیرم و فایده نداشته. بجاش ایگنورش می‌کنم. بذار بگه، من کار خودمو می‌کنم. نمی‌ذارم احساسات و توهماتم روی عملم تاثیر بذاره. چه یه ماه دیگه نتیجه بگیرم، چه سه ماه، چه یه سال، زمان بالاخره سپری می‌شه، چه بهتر که با باشگاه سپری شه تا بدون باشگاه. منِ یک سال آینده از منِ الانم تشکر خواهد کرد که تسلیم نشدم.

به علاوه باشگاه که می‌رم همین‌که بقیه رو می‌بینم با این همه تنوع شکل و وزن و بدن دارن تلاششونو می‌کنن بهم روحیه می‌ده. پس فقط باید خودمو برسونم تا دم در باشگاه، همین.

باشگاهتونو تا اونجا که می‌شه نزدیک به خونه‌تون انتخاب کنین. اگه باشگاهم دور بود از خونه‌م، عمرا امروز می‌رفتم.