چای هستم
یه بدن بسازم tea! چایی! قهوه! ودکا!!!! یه بدن بسازم تو آینه خودمو میبینم بگم yeah I'd do me too
یه بدن بسازم خداگونه 🤏🏽🤏🏽🤏🏽
یه بدن بسازم tea! چایی! قهوه! ودکا!!!! یه بدن بسازم تو آینه خودمو میبینم بگم yeah I'd do me too
یه بدن بسازم خداگونه 🤏🏽🤏🏽🤏🏽
وقتی تنهام و هرجوری که دلم بخواد میتونم بخوابم و کسی نیست که مسخرهم کنه 😂 یه سری پوزیشن عجیب هستن واسه خوابیدن که خییییلی خوبن. ینی انقدر آدم راحت میخوابه جوری که میتونم تا ابد بیدار نشم. مخصوصا اینی که عکسشو میذارم. هرچقدر کشیدگی بین دو تا پا بیشتر باشه راحت تر! دیگه یهجوریه تقریبا انگار دارم ۱۸۰ میزنم تو خواب. واااای خیلی حال میده 😭☁️💆🏽♀️

خدایا تو شاهدی من عشقم بهش پاک بود واقعا. از ته ته دلم میخواستمش. هیچوقت حتی به خیانت فکر هم نکردم. تا ماهها بعد از کات کردنمون هیچکس به چشمم نمیومد. همین الانم خیلی فرق نکرده. پس خواهش میکنم منو تو چشمش هیچوقت بد نکن. بذار همون دختر مهربون عجیب غریب بمونم تو ذهنش. من که کاری نمیکنم ولی خاله زنک زیاده. منو از شر دراما حفظ کن. نمیدونم چرا انقدر برام مهمه که راجبم چی فکر میکنه. ولی فقط تو کاملا از تو دلم خبر داری. مراقبم باش. خودت بهتر میدونی چی میگم.
منو تو اومدیم این همه راه که غریبه شیم تهش باز، حیف...
شاید پشمات بریزه از اینکه این همه تغییر کردم. بهتر شدم. ولی احتمالا خوشحال نشی. شاید حتی عصبی شی. چون الان تقریبا اونجاییم که تو میخواستی اون موقع باشم. شاید بگی چطور الان میتونی این کارارو بکنی اون موقع نمیتونستی؟ ولی باید بدونی که تو باعث شدی انقدر تغییر کنم. ینی تو شروعش کردی. تو باعث شدی. گفتی «دوست پسرت باید خیلی ازم ممنون باشه». اره راست میگی. ارهههههه. دلیل بهتر شدنم تویی. تو زندگیمو عوض کردی. شاید خودم ادامهش دادم. شاید بعدش تلاشای خودم بود که تا اینجا پیش اومدم. ولی تو مجبورم کردی شروعش کنم. توووو. تووووووو. توووی لعنتی. هیچوقت جات برام کمرنگ نمیشه. هنوز اسمت میاد قلبم تیکه تیکه میشه. امشب باز بحثت شد. خودمو عادی نشون میدم. ولی الان تو تاریکی دارم زار میزنم. بازم وقتی حرفت میشه فقط ازت خوب میگم. شاید انقدرم که من میگم خوب نباشی. ولی برا من مقدسی. تو برام بُت بودی. عشقم بهت منطق نداشت. هنوزم نداره. عاشقت نیستم ولی ارزشت برام کمتر نشده که بیشترم شده. امیدوارم تو هم ازم خاطرات خوب داشته باشی. کینه و ناراحتی نداشته باشی. منو ببخشی که سراغت رو نمیگیرم با اینکه از خدامه. نمیتونم. نمیتونم. حتی نمیتونم با دوستای مشترکمون تایم بگذرونم. چون من فقط بخاطر تو توی اون اکیپ بودم. نه هیچکس دیگه. اگه الان بخوام باهاشون ارتباط داشته باشم باید هرروز راجب تو بشنوم. و نمیتونم. همین چند روز دو بار راجبت شنیدم و قلبم دووم نیاورد. چرا انقدر دوستت داشتم؟ چرا انقدر دوستت دارم؟
+هرچی بیشتر فکر کنی هنوز تو رابطهام برای جفتمون بهتره. میشه بدت نیاد ازم؟ میشه متنفر نباشی ازم؟ میشه تو ذهنت آدم خوبی باشم؟
++دوستت پرسید چی شد کات کردین؟ منی که با لبخند گفتم نشد که بشه. ولی درامایی نبود، صلحآمیز جدا شدیم. واقعا هم درامایی نبود. ولی من پاره شدم و اون لحظه که داشتم این جمله هارو در جواب میگفتم هم داشتم از درون پاره میشدم و خودمو خیلی خونسرد نشون میدادم. وای که هیچکی نمیدونه چه آتیشی تو وجودمه. حتی خودت.
+++این همه نوشتم یادم رفت جملهای که بخاطرش اومدم الان این پست رو نوشتم رو بنویسم: شاید منو تو مصداق right person, wrong time بودیم. شاید اگه مثلا الان باهات آشنا میشدم همه چی فرق داشت. ولی از طرفی اگه اون موقع باهات آشنا نمیشدم شاید هنوزم تو همون لجن گرفتار بودم. واسه همین نمیدونم. نمیدونم.
من خیلی آدم بدیم نه؟ نمیدونم چرا اینجوریم. اگه قرار باشه یه چیزو از غرب و اروپا بیارم ایران اون وجود نداشتن تعارفه. من اصلا نمیتونم مهمون سرزده رو تحمل کنم. ینی اصلا نمیتونم قبول کنم یکی بدون اینکه یکی دو روز قبلش بهم خبر بده بخواد پاشه بیاد خونهم. مگه اینکه دوست صمیمیم باشه که در اون صورت هم منو میشناسه و اینکارو نمیکنه. من نیاز دارم آمادگی قبلی داشته باشم. الان پریودم، از باشگاه اومدم لِهِ لِه. قشنگ جنازهام، باید غذا درست کنم بخورم، برم دوش بگیرم بعد لش کنم. ولی احتمال داره یکی از فامیلامون با خونوادش برای خواب بیاد خونهم. من نمیخوامممممم! من یه دختر مجردم که تنها زندگی میکنم. اصلا احساس راحتی نمیکنم مهمون در حد خونواده بپذیرم!!! زن و شوهر و بچه! خجالت میکشم. بلد نیستم مثل مامانا پذیرایی کنم. بدم میاد الکی تظاهر کنم که خوش اومدین و هی لبخند بزنم!!!!!!! بلد نیستم!!! من از تعارف کردن بدم میاد! دلم میخواد بگم نه، من شرمندهم ولی امروژ امکان پذیرفتن مهمون روندارم، مخصوصا وقتی از قبل نمیگن که حداقل باشگاه نمیرفتم. میشستم چیز میز واسه پذیرایی آماده میکردم. خونه رو جارو میزدم. من آخر هفته ها خونه رو تمیز میکنم. نیاین. خیلی آدم بدیم؟ خب چرا خدا اینجوری خلقم کرده؟ چرا مثل بقیه نیستم عاشق مهمونن؟ کلی تعارف و از این حرفای قشنگ قشنگ که مامانا میزنن رو بلدن؟؟؟
من توی آپارتمان زندگی میکنم. نوساز و شیکه. کفشامم میبرم داخل خونه. جاکفشیم داخل خونهست. خونه هرکی هم رفتم از فامیلامون هرجای این شهر تو آپارتمانا همه کفشاشون داخل خونهست. هم آپارتمان تمیز تره اینجوری هم زیباتر. این همسایه واحد کناریم از همون اول یه جاکفشی خیلی بزرگ گذاشته بیرون خونهش. کاش حداقل خوشگل بود. انقدر زشت و بزرگه که عنت میگیره. همینش کافیه واسه رو مخ بودن حالا این هیچی. جدیدا جای جاکفشیشونو تغییر دادن کردنش تو حلقِ درِ واحد من. رسما انگار جاکفشیِ منه! اینم هیچییییییی. جاکفشی به این بزرگی همچنان کفشا و دمپاییهاشونو شلخته میذارن بیرون جلو در. خب اگه قراره کفشاروپرت کنین اینور اونور دیگه جاکفشی اندازه قبر قابیل برا چیتونه؟؟؟؟ وااااای خیلی دارم سعی میکنم مودب باشم. بابا هرگوهی تو خونهتون میخواین بخورین. شلخته باشین. برینین کف پذیراییتون اصن. مهم نیست برام. ولی این یه تیکه فضایی که مشترکه رو رعایت کنین خب!!!! تو یه طبقه تک واحد که نیستین! ایغغغغ.

احساس میکنم باید جمع کنم برم توعیتر. البته همون «ایکس» 🙄 اه، ایلان ماسک مسخره. تو ذهن من هیچوقت اسمش از توعیتر تغییر نمیکنه. ینی کسی هم هست واقعا بهش بگه x؟ اگه کسی واااااقعا خیلی راحت بهش بگه x و براش عادی شده باشه، بنظرم سایکوپثی چیزیه.
چرا همیشه اولین زبان ابراز علاقه من با یه پسری که روش کراشم banter عه؟ اون میزنه تو سر من من میزنم تو سر اون. بعد به دلیل عذاب وجدانی بودنم گاهی اوقات میترسم مثلا یه چیزی گفته باشم واقعا ناراحت شده باشه. البته میشه تشخیص داد چون تو اون حالت همش داریم میخندیم ولی خب. اصلا اینجوری نباشه و یکی بیاد خیلی کلیشهای فقط بگه من از شما خوشم میاد و زیادی محترم و مودب و اینا باشه نمیتونم.
+الان خوندم پست خودمو، احساس میکنم اینجوری برداشت میشه که فحش میدیم به هم یا دوست دارم یکی برینه بهم 😭😂😂 نهههه. بنتر منظورم سربهسر هم گذاشتنه، یکیبهدو کردنِ فان.
its not about them is it? its about you. you just like the feeling of being chosen. its not a crush. don't act like a fool. get yo shit together.
keep ur fucking distance girl, keep your distance, you're doing so good rn, don't ruin everything
میدونم اشتباست. میدونممممممممم. میدونم نباید تو رابطه برای پسری که دوستش داری مادری کنی. میدونم. ولی تاحالا شده یکی رو انقدرررررر دوست داشته باشین که تصور مرتب کردن و تمیز کردن اتاق و خونهش، غذا درست کردن براش، رسوندنش خونه و مراقبش بودن وقتی سیاه مسته، وقتی هنگاوره، وقتی مریضه، در کل رسیدن بهش و spoil کردنش بهت لذذذذذذذت بده؟ از سرویس دادن بهش حس کنی تو دلت یه مشت پروانه دارن پرواز میکنن. تاحالا همچین حسی داشتین؟! میدونم تهش احتمالا همون شخص همه کارایی که کردی رو میگیره به ت*خمش و احتمالا خیانت هم میکنه. ولی من هیچوقت نمیخوام عوض شم. من همینجوری میمونم. بالاخره یکی پیدا میشه که قدرمو بدونه. اگه نشد هم اشکالی نداره. من یا یخ و بیحسم، یا اگه کسیو دوست دارم اینجوری دوست دارم. همینقدر احمقانه. همینه که هست.
+نمیخوام برچسب بذارم برا این پست. دارم خودمو گول میزنم که اینارو برا تو ننوشتم.