این پست رو ساعت ۳ نوشتم ولی نت قطع بود پست نشد اون موقع؛

برق رفته، و از اونجایی که باشگاه خیلی به خونه‌م نزدیکه به احتمال زیاد برق اونجام رفته. باید ۲ ساعت دیگه برم.

اگه انقدری که برای برنامه نوشتن و باشگاهم وقت می‌ذارم و تحقیق می‌کنم برای تصمیمات خیلی مهم زندگیم وقت و انرژی می‌ذاشتم الان خیلی آدم موفقی بودم.

فردا حتما باید برم و اون کاری که یه مدتیه تو فکرشم رو شروع کنم.
هفته دیگه احتمالا باید برم برای ترمیم ناخنام، ولی ده هزاربار تا الان تصمیممو تغییر دادم که چه فرم و چه طرحی می‌خوام. تنها چیزی که مطمئنم اینه که می‌خوام بلنننننننننند باشن. بتونم به عنوان سلاح استفاده کنم ازشون. بین مربع خیلی بلند و بادومی خیلی بلند و تقریبا تیز موندم.

داروهامو سر موقع مصرف می‌کنم و احساس می‌کنم تاثیر خوبی داشته روم.

بعد از فوت مادربزرگم چند سال پیش که یهو چند کیلو وزن کم کردم یه شبه یه تار موم سفید شد. چند هفته پیش از ته بریدمش الان دیدم باز بلند شده کلی. تعجب کردم از سرعت رشد موهام. موی سفید بدم نمیاد اگه بیشتر باشه. ولی چون یه‌دونه‌ست یه‌جوریه برام.

بی‌حسم چند روزه. و این برای منِ خیلی احساساتی و استرسی ینی بهشت.

+اومدم خونه، بدنمو تو آینه کوچیکی که دارم چک کردم و یه سری تغییرات دیدم، یه اتفاقاتی داره می‌افته واقعا. نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم مثلا من بدشانسمو ورزش روم تاثیر نخواهد داشت. روانی‌ام. خب تمرین درست حسابی کنی و مقدار کالری و پروتئین رو رعایت کنی و استمرار داشته باشی امکان نداره نتیجه نگیری. غیر ممکنه. مثل اینه که بگی دو به‌علاوه دو نمی‌شه چهار.

++اینجا برای خودم می‌نویسم ولی همینجا هم همش اینجوریم که وای پستام موضوعاتش تکراریه همش. خب دقیقا diary عه، ثبت اتفاقات معمولی و فکرای معمولی تر و روزانمه، باید تکراری باشه. مگه دارم داستان می‌نویسم که نگران سرگرمی مخاطب باشم. بخدا یه تخته‌م کمه. 💀